Monday, April 13, 2015

امروز بيست روزه شدى
بيست روزه كه چنان شب و روز و ساعت و دقيقه و لحظه به لحظه ام رو پر كردى كه حتى نتونستم بيام اينجا برات بنويسم كه چقدر دوستت دارم
كه تمام زندگيم شدى
كه دنيا برام عوض شد و همه چيز شد دور تو
بيست روزه كه شب و روز توى بغلم شير مى خورى و ساعتها بهت خيره ميشم
آره خسته ام بى خوابم اما يك لحظه بيشتر تماشا كردن تو به همه اينها مى ارزه
بيست روزه كه مادر شدم
حساس، رنجور، خسته و نگران
بيست شبه كه گريه مى كنم؛ آيا مى تونم مادر خوبى برات باشم؟
بيست روزه كه مراد پدر شده و از همين حالا مى دونم كه بهترين پدر دنياست
آلماى بيست روزه من 
مامان خيلى دوستت داره بيشتر از هر چى كه هست و نيست

Tuesday, March 24, 2015

عشقم
عمرم
جونم
نفسم
دخترم
آلما
به اين دنيا خوش اومدى
آلما شريف، ٣/٩٨٠ كيلوگرم
متولد چهار فروردين هزار و سيصد و نود چهار
بيست و چهارم مارچ دو هزار و پانزده
ساعت چهار و بيست دقيقه عصر

Sunday, March 15, 2015

امروز ١٦ مارچ تاريخ تقريبيه كه از اول براى به دنيا اومدنت تعيين شده- بهش ميگن ديو دِيت- چند روزه خيلى خسته و سنگين و كلافه ام، مامان و بابام دو هفته ست اومدند و همه در انتظارن از پرت تا تهران همه و همه، اما از تو خبرى نيست هنوز
بيا ديگه عزيزم مامان خسته ست
بيا جوجه من
بچه جونم
اگه امروز بيايى ميشيم جزو اون پنج درصد كه دقيقاً روز ديو ديت به دنيا ميان! بيا بذار خاص باشيم بازهم با هم 
حتماً جات خوبه، گرم و نرم و راحت، مى دونم كه بيايى دلم برات توى شكمم و تكونهات تنگ ميشه، اما بيا مى خوام ببينمت و بغلت كنم ديگه انتظار بسه

Wednesday, February 11, 2015

الهى من قربون اون استرچ صبحگاهيت برم كه هر طرف شكمم رو يه ور هل ميده با دست و پا و زانو و آرنجت! يك ساعت كه وول نمى خورى يا دلم تنگ ميشه يا مثل ديروز وحشت زده ميشم و مى زنم زير گريه و بعد هر جور شده بيدارت مى كنم (مامانِ بد)  آخ كه چقدر دلم مى خواد زودتر ببينمت جوجه من، ولى جان من زود نيايى ها صبر كن لااقل مامان باباى من برسن اينجا ، تازه هنوزم همه كارهام تموم نشده كه، خانوم خانوما اتاقت اما آماده ست خيلى هم قشنگ شده حالا مياى مى بينى و مطمئنم كه خوشت مياد. ديروز كالسكه ات رو هم تحويل گرفتم و سر هم كرديم، صندلى ماشينت رو هم همينطور دادم نصب كردم، ساك بيمارستانت رو هم بستم، آخ آخ تمام لباسها و جوراب و كلاه هاتو شستم و هى دلم غنج رفت. ساك بيمارستان خودم اما هنوز حاضر نيست، نيايى هنوزا...!
الان كه سركار نميرم نصف شبا كه بيدارم مى كنى با همديگه خوش مى گذرونيم، تو براى خودت مى چرخى و مى رقصى و منم كتاب مى خونم يا بازى مى كنم و نازترمى كنم. بعدشم ميريم باهم يه چيزى مى خوريم چون تو نصف شبا گرسنه ات ميشه و سفارش غذا ميدى تازگيا. ديشب توك و پنير خامه اى و انگور خورديم با هم ساعت چهار و نيم صبح، چسبيد؟
راستى مى دونى كه خاله ياسمنت (خاله ايزوگام!!) داره يه دخترخاله يا پسر خاله برات مياره؟ از تو فقط پنج ماه كوچيكتره و مطمئنم كه بهتون با هم خيلى خوش مى گذره
هر شب خوابت و مى بينم و كيف مى كنم، بعضى وقتها هم يكمى مى ترسم، ببين بازم ميگم زود نيايى ها..!!! الانم رو تخت دراز كشيدم و دارم تخت خوابت و نگاه مى كنم، آخه تو يه تخت هم طبقه بالا دارى تو اتاق ما كه شبا پيش ما بخوابى فعلاً، اتاق اصليت اما پايينه كه روزها اونجايى نيم وجبى دو تخته من، مى دونى مامان و بابا چقدر دوستت دارن؟ هان اصلاً مى دونى آخه؟
يه استخر بادى خريديم آب كرديم تو حياط هر روز مى پريم توش، فكر كنم تو هم خيلى خوشت مياد، نه؟ حالا بعدنا ايشالا يه خونه با استخر واقعى مى خريم و خودم بهت شنا ياد ميدم ، تو اين كه فقط ميشه شلپ شولوپ كرد يا اينكه ولو شد و حسابى ريلكس كرد. هوا هنوز خيلى گرمه، تا تو بيايى هم گرم مى مونه، تهران الان زمستونه اما آخراى بهمنه، تو قراره آخراى اسفند بيايى، يه هفته هم بيشتر صبر كنى و تو بهار (فروردين) بيايى كه ميشه سال ٩٤ ديگه عالى ميشه. اينجا اما فوريه و مارچ تابستونه و بعدناً اگه كسى ازت بپرسه متولد چه فصلى هستى يكمى ممكنه گيجشون كنى 
عكس جديدت و هم بذارم؟ روزى صد بار نگاهت مى كنم بچه جونم خيلى دوستت دارم 


Sunday, January 4, 2015

سلام بچه جون
امروز ۵ ژانویه ست، اولین روز کاری من بعد از تعطیلات کریسمس و سالِ نو، و اولین روز از آخرین ماهی که میرم سر کار قبل از مرخصی زایمان.

برات بگم که این چند مدت چی گذشت، اون چند وقتی که پیدام نبود روی یه پروژهای کار میکردم تو یک شرکت بزرگ معدن سنگ آهن (اسمشو نمیتونم بنویسم اینجا چون محرمانه ست، و واقعا چه فرقی هم به حال تو فندق من میکنه!) خلاصه اینکه اون روزا حالم خیلی بد بود و پروژه هم خیلی استرس داشت و آدماش اذیتم می کردند، کلا روزهای خیلی بعدی رو گذروندم اما بالاخره تموم شد. الان هم استرسم کمتره هم حالم بهتره.

تو حسابی بزرگ شدی و شکمم مثل یه هندونه گنده شده الان، از صبح تا شب تکون میخوری و مشت و لگد میزنی :) غیر از مواقعی که یکمی دردم میاری بقییش عالیه و حسابی کیف می کنم. دلم میخواد تمام روز دراز بکشم و دست بکشم رو شکمم و تکونهاتو حس کنم و ببینم! بعله خانوم، الان دیگه حرکات شما از روی شکمم دیده میشه!

این چند روز تعطیلات من و بابات اتاقتو و رو به راه کردیم، دیوارها رو رنگ کردیم، یکی سبز زیتونی روشن یکی هم نارنجی روشن ، البته بابات بیشتر زحمت کشید، من که قلقلی شدم و زود خسته میشم :) بعدشم برات یه استیکر دیواری بزرگ چسبوندیم که یه درخته با چند تا جوجه، خیلی هم خوشگل شده. یک عالم چیز میز هم برات خریدیم اما لیست خرید تمومی نداره فسقلِ من :*

مامان و بابای من آخر فوریه میان اینجا واسه به دنیا اومدن تو، امیدوارم هوس نکنی زودتر به دنیا بیایی، بعدشم قراره بعد از دو ماه همه با هم بریم ایران که همه تو رو ببینن، باورت نمیشه که دو لشکر از دو خانواده منتظر به دنیا اومدن تو هستند. من و مراد هم که روزها رو می شمریم، راستی بابات هر روز میاد دست رو شکمم میکشه، تکونها و لگد هاتو حس میکنه و کلی ذوق میکنه، مراتب هم باهات حرف میزنه و قربون صدقه ات میره، صداشو میشنوی؟ از حالا هردومون عاشقتیم جوجه جون. 

هر چقدر که تکون بخوری و مشت و لگد بزنی بهتره، چون میفهمم که داری قوی میشی. تو این دنیا تو این دوره قوی بودن خیلی مهمه، باید حتما هم از لحاظ فیزیکی و هم احساسی قوی باشی که بتونی از پس زندگی بر بیایی. من و بابات هم تا روزی که زندهایم کنارتیم و ازت مواظبت میکنیم، خیالت راحت که دو تا حامیِ گردن کلفت داری  :)
بچه جونم حسابی از خودت مراقبت کن، خوب بخور، خوب بخواب، خوب ورزش کن و خوب بزرگ شو، و بعدشم خوب و سالم به دنیا بیا که دلم پر میزنه بغلت کنم.
دوستت دارم کوچولوی مامان