Wednesday, December 31, 2014

صبح بخير بچه جونم
امروز اول ژانويه سال ٢٠١٥ ست، سالى كه تو قراره توش به دنيا بياى و يه عمر همه جا بگى يا بنويسيش
.
.
ببخشيد كه مدت طولانى نبودم، برمى گردم سر فرصت برات مى نويسم
.
.
پ.ن. اتاقت داره آماده ميشه، به زودى برات عكس مى ذارم، على الحساب قربون قل خوردنها و چرخيدنها و لگد زدنهاى شبانه روزيت برم من

Tuesday, November 11, 2014

بچه جونم سلام، ببخشید که مدتی ننوشتم برات، نرسیدم، حالم هم خوب نبود، مامان شیوا و باباصادق برگشتند ایران، بعد باباصادق یه جراحی معده کرد که همه رو نگران کرد اما خوبه الان.
از خودم و خودت برات بگم، یه سونو دیگه کردیم و باز دیدمت و کیف کردم. صحیح و سالم داشتی برای خودت وول می خوردی، همه جاتو نگاه کرد و اندازه گرفت و گفت که ردیفی، تازه بهم گفت ۸۰% دختری :) چند هفته ست که تکونها و لگد هاتو حس می کنم، الان که دیگه کاملا مشخصه بعضی وقتها حتی دردم هم میاد! بابات شبها دستشو میذاره رو شکم من و کیف میکنه از لگدهای تو، اسمتو هم گذاشته بروس لی لی! الان یکی دو ساعت می خوابی بعد بیدار می شی و شروع می کنی به تمرین مارشال آرتز، مشت و لگد :)
تو کتاب خوندم که صداها رو می شنوی الان، به خاطر همین من و بابات گاهی باهات حرف می زنیم، منم همیشه برات آواز می خونم، بیشتر هم یه آواز که بعدا که به دنیا می آیی همون آرومت کنه، ببین اینو برات میخونم همش:

Once upon a December

دیگه کم کم شروع کردیم به خریدن وسایلت، هنوز اتاقت رو درست نکردیم، چه رنگی دوست داری؟ جوجه من، چند تا اسم برات داریم، یکیش احتمالش بیشتره، البته اگه دختر باشی، ولی هنوز نمی خوام اینجا صدات کنم، هنوز برام بچه جون خودمی. قربونت برم که الان ۵ دقیقه ست که لگد نمی زنی و فکر کنم خوابت برده، بخواب آروم، مامان بیداره و مواظبته.


Friday, September 5, 2014

بچه جون ديروز ديدمت، خودِ خودت و... سه بعدي، واقعي تر از قبل.. صداي قلبت و براي اولين بار شنيدم، ديدمت كه تكون مي خوري، دستهات و بالا پايين مي بري و انگشتهات و باز و بسته مي كني. بچه جون هممون خيلي احساساتي شديم از ديدنت، مامان شيوات چه گريه اي كرد، من و بابات هم بغض كرديم. بچه جون ديگه الان برام واقعي تر از قبلي، زود بيا پيشم ديگه مي خوام از نزديك ببينمت و بغلت كنم. بچه جونم دوستت دارم 

Tuesday, August 19, 2014

بچه جون بذار از الان بهت هشدار بدم، اينجا دنياى بديه پر از آدمهاى بد. خوبيهايى هم داره، آدم هاى خوب هم، اما خودت كه بياى مى بينى كه بديها چطور پر رنگ ترن. بچه جون من از همين الان ازت معذرت مى خوام كه دارم ميارمت تو دنياى بد، اما بهت قول ميدم كه تمام سعى ام و بكنم كه تو توى خوبيها بزرگ بشى و مهم اينه كه بشى يكى از آدمهاى خوب
بچه جون تو اين هفته اندازه يه خرما شدى و حسابى دمار از روزگار من در آوردى، ديشب كه همش گريه مى كردم يهو ترسيدم تو بشنوى، نشنيدى كه نه؟ اگر شنيدى ناراحت نشو، اينا همش طبيعيه، تا چند هفته ديگه حالم بهتر ميشه مضافتى بم من 
مامان خيلى بهت فكر مى كنه و بابا هم مثل پروانه دور هردومون مى چرخه
ريواس و نمك ديروز چسبيد؟ به منم
بچه جون خوب بخور و خوب استراحت كن و زود بزرگ شو


پ.ن. تاريخ نگارى هم بكنم برات؟ ديروز سيمين بهبهانى مرد، چند روز قبلترش هم رابين ويليامز. اگه بزرگ شدى و اينها رو نشناختى بهم بگو كه برات تعريف كنم (اگه زمان شما گوگل و ويكيپديا يا پيشرفته ترهاش هم هست كه حتماً هست، ديگه چه بهتر)... اين روزها اسرائيل داره غزه رو داغون مى كنه و داعش عراق رو .. اين روزها بدى تو دنيا بيداد مى كنه بچه جون اما من آرزو مى كنم تا تو بياى اين دنيا جاى بهترى باشه

Thursday, August 14, 2014

بچه جون حالم خيلى بده ، تو يه بند انگشتى چجورى مى تونى من به اين گندگى رو اينطورى از پا در بيارى آخه؟ 
همش تو ذهنم تصور مى كنم كه قيافه ات چه شكلى ميشه بعد عكس بچگياى خودم مياد تو ذهنم (هيسسس به بابات نگو!) ولى البته به نفعته شبيه اون بشى

يه داستانهاى بامزه اى سر اسمت داشتيم، تيمسار پسر افرا (كاميار و ميگم كه الان كه تو اينا رو مى خونى حتماً مردى شده برا خودش ولى الان يه موجود پنج شش ساله خيلى بامزه ست) خلاصه تيمسار دستور داده اگه دختر شدى اسمت و بذاريم رويا و اگه پسر شدى محسن !!!! آخ ما اينقدر توى اين گروه وايبريمون به اين محسن خنديديم (وايبر هنوز هست؟ يه اپليكيشن بود رو موبايلهامون با هم چت مى كرديم، من و دوستهاى دبيرستانم: خاله هات به ترتيب: روناك، افرا، سعيده، شيرين، مونا با هم به گروه وايبرى داشتيم يعنى داريم كه توش با هم حرف مى زنيم، چرا؟ چون من استراليام، رونى آمريكا، بقيه هم ايرانن) خلاصه محسن جان خيلى بامزه بود اسمت 
از اون طرف چون قراره دم عيد به دنيا بياى گفتيم اسمت و بذاريم نوروز! بعد مامانم پيشنهاد داد بايرام!!! خلاصه الان بايرام نوروزى صدات مى كنيم
بچه جون ولى من يه اسم دخترونه تو دلم برات انتخاب كردم كه اگه دختر شدى شايد اون و بذارم، ولى اسم پسرونه نمى دونم هنوز، بايد فكر كنم

بچه جون ديشب موقع خواب يهو توت فرنگى هوس كردى بابات پريد پايين از يخچال يه كاسه توت فرنگى شست و آورد كه از طريق من بهت برسه، آفرين هميشه چيزايى كه تو خونه داريم هوس كن، نه مثل اوندفعه كه آلبالو خشكه خواستى و بابات جلدى رفت مغازه ايرانى و تو راه به خاطر سرعت دو بار جريمه شد

بچه جون ديگه خيلى حرف زدم برم بقيه اسلايد كولَبوريتيو اينجينييرينگ * ايرباس رو درست كنم، بوس سفت

* Collaborative Engineering
زمان تو لابد متد هاى ديگه اى اومده و اين ديگه فسيل به حساب مياد
راستى زمان تو وبلاگ اصلاً هست؟

Wednesday, August 13, 2014

بچه جون ديروز تو سونوگرافى ديدمت، برا خودت داشتى وول مى خوردى، قلبت هم تند تند مى زد، آخه قلبت الان هنوز بيرون بدنته و تپشش ديده ميشه، دلم برات غنج رفت
دو هفته پيش كه ديدمت وول نمى خوردى ، قدت يكسانت و نيم بود ولى الان دو سانت و نيم شدى، اى دراز من
راستى بچه جون بابات هم خيلى خوشحاله، خيلى هم مواظب منه، صبح ها زودتر از من ميره سركار و برام صبحانه درست مى كنه
الان مامان و بابام (مامان بزرگ و بابا بزرگت) اومدن پيش ما، اونها هم عجيب خوشحالند، خاله هات هم همينطور، خلاصه يه لشكر چشم به راهت اند، خيلى مواظب خودت باش
يكم از شرايط الان برات بگم، من و بابات تو استراليا زندگى مى كنيم تو شهر پرت، خاله وسطيت نسترن و مهرداد هم اينجان، خاله كوچيكه ت ياسمن اما ايرانه با كوروش. من مشاور مديريتى تكنولوژى هستم تو يكى از چهار كمپاني بزرگ خدمات حرفه اى كه بهشون ميگن "بيگ فور" ، بابات هم الان مدير عامل دو تا شركت واردات و توليدات سنگه، زندگيمون بد نيست اما دلمون براى ايران تنگ ميشه، چون همه خانواده مون اونجام، حالا تو بيا زودى مى برمت، مطمئنم خيلى خوشت مياد
قطارم رسيد بايد پياده شم و برم سركار
مواظب خودت باش بچه جون تا بعدا

سلام بچه جون

من (مامانت) اینها رو برات مینویسم که وقتی‌ بزرگ شدی بخونی‌ و احتمالا خوشت بیاد، تو قراره تو استرالیا به دنیا بیای، اما بهم قول بده که یاد بگیری فارسی بخونی‌، منم بهت قول میدم که بهت فارسی یاد بدم.

تو امروز نه هفته و دو روزته؛ هنوز توی دل منی ، اندازه یه حبه انگور، هنوز نه اسم داری نه جنسیت. 

بچه جون به زندگی‌ ما خوش اومدی! 
:)