بچه جون ديروز تو سونوگرافى ديدمت، برا خودت داشتى وول مى خوردى، قلبت هم تند تند مى زد، آخه قلبت الان هنوز بيرون بدنته و تپشش ديده ميشه، دلم برات غنج رفت
دو هفته پيش كه ديدمت وول نمى خوردى ، قدت يكسانت و نيم بود ولى الان دو سانت و نيم شدى، اى دراز من
راستى بچه جون بابات هم خيلى خوشحاله، خيلى هم مواظب منه، صبح ها زودتر از من ميره سركار و برام صبحانه درست مى كنه
الان مامان و بابام (مامان بزرگ و بابا بزرگت) اومدن پيش ما، اونها هم عجيب خوشحالند، خاله هات هم همينطور، خلاصه يه لشكر چشم به راهت اند، خيلى مواظب خودت باش
يكم از شرايط الان برات بگم، من و بابات تو استراليا زندگى مى كنيم تو شهر پرت، خاله وسطيت نسترن و مهرداد هم اينجان، خاله كوچيكه ت ياسمن اما ايرانه با كوروش. من مشاور مديريتى تكنولوژى هستم تو يكى از چهار كمپاني بزرگ خدمات حرفه اى كه بهشون ميگن "بيگ فور" ، بابات هم الان مدير عامل دو تا شركت واردات و توليدات سنگه، زندگيمون بد نيست اما دلمون براى ايران تنگ ميشه، چون همه خانواده مون اونجام، حالا تو بيا زودى مى برمت، مطمئنم خيلى خوشت مياد
قطارم رسيد بايد پياده شم و برم سركار
مواظب خودت باش بچه جون تا بعدا
No comments:
Post a Comment