بچه جونم سلام، ببخشید که مدتی ننوشتم برات، نرسیدم، حالم هم خوب
نبود، مامان شیوا و باباصادق برگشتند ایران، بعد باباصادق یه جراحی معده کرد که همه رو نگران کرد اما خوبه الان.
از خودم و خودت برات بگم، یه سونو دیگه کردیم و باز دیدمت و کیف
کردم. صحیح و سالم داشتی برای خودت وول می خوردی، همه جاتو نگاه کرد و اندازه گرفت
و گفت که ردیفی، تازه بهم گفت ۸۰% دختری :) چند هفته ست که تکونها و لگد هاتو حس می کنم، الان که دیگه کاملا
مشخصه بعضی وقتها حتی دردم هم میاد! بابات شبها دستشو میذاره رو شکم من و کیف میکنه
از لگدهای تو، اسمتو هم گذاشته بروس لی لی! الان یکی دو ساعت می خوابی بعد بیدار
می شی و شروع می کنی به تمرین مارشال آرتز، مشت و لگد :)
تو کتاب خوندم که صداها رو می شنوی الان، به خاطر همین من و بابات
گاهی باهات حرف می زنیم، منم همیشه برات آواز می خونم، بیشتر هم یه آواز که
بعدا که به دنیا می آیی همون آرومت کنه، ببین اینو برات میخونم همش:
Once upon a December
دیگه کم کم شروع کردیم به خریدن وسایلت، هنوز اتاقت
رو درست نکردیم، چه رنگی دوست داری؟ جوجه من، چند تا اسم برات داریم، یکیش احتمالش
بیشتره، البته اگه دختر باشی، ولی هنوز نمی خوام اینجا صدات کنم، هنوز برام بچه
جون خودمی. قربونت برم که الان ۵ دقیقه ست که لگد نمی زنی و
فکر کنم خوابت برده، بخواب آروم، مامان بیداره و مواظبته.
No comments:
Post a Comment